رحیم زایرکعبه- دانشجوی دکترای جامعه شناسی

مندرج در روزنامه مردم سالاری مورخه93/11/30

 

علوم را معمولا در حالت کلی به دو دسته تقسیم می کنند: علوم طبیعی و انسانی. منظور از علوم طبیعی، علومی چون فیزیک، شیمی، زیست شناسی و... می باشند که درباره موجودات طبیعی و قوانین طبیعت بحث می کنند. علوم طبیعی، فوایدی چون شناخت طبیعت؛ پیش بینی حوادث طبیعی برای پیش گیری و تسلط بر طبیعت؛ رهاسازی انسان از اسارت طبیعت را در بردارند. از آنجا که علوم طبیعی، ابزار تسلط انسان بر طبیعت و وسیله رهاسازی انسان از محدودیت های طبیعی هستند، علوم ابزاری نیز می گویند. دومین دسته از علوم، علوم انسانی می باشند. علوم انسانی، علومی چون جامعه شناسی، روان شناسی، علم سیاست، اقتصاد و... را در بر می گیرند که درباره کنش های ارادی انسان ها و آثار و پیامدهای آنها بحث می کنند(پارسانیا و دیگران، 1393).

 به هنگام مقایسه علوم انسانی با علوم طبیعی، بسیاری را اعتقاد بر این است که علوم طبیعی در زندگی روزمره کاربردهای بسیاری داشته و به درد می‌خورد. به عبارت دیگر علوم طبیعی برای زندگی بشری بسیار اهمیت دارد؛ به حدی که یکی از مولفه های رشد و توسعه هر جامعه، وضعیت پیشرفته علوم طبیعی در آن جامعه می باشد. اما از آنجا که علوم انسانی استفاده ای برای زندگی روزمره و جامعه نداشته و به درد نمی‌خورد؛ لذا اهمیت خاصی نیز نمی توان بر آن قایل شد و اگر هم اهمیتی داشته باشند؛ دارای اهمیتی فرعی و دست دوم می باشد. بنابراین برای نوشته حاضر این سوال اساسی مطرح می شود که"علوم انسانی برای جامعه تا چه حد اهمیت دارد"؟

برای نشان دادن اهمیت اساسی علوم انسانی برای جامعه، سعی می کنیم آن را با  استفاده از یک تشبیه توضیح دهیم. اگر جامعه را به یک ماشین تشبیه کنیم، هر یک از علوم مانند قطعات و قسمت های مختلفی همچون بدنه، چرخ ها، فرمان، موتور محرک، رادیاتور از آن خواهند بود. در این تشبیه، همه علوم طبیعی را در حالت کلی به موتور محرک ماشین، تشبیه می‌کنیم؛ چراکه این علوم، به پیش برنده و ترقی دهنده ماشین جامعه هستند. به طوری که معمولا کشورهایی که از لحاظ علوم طبیعی در سطح پیشرفته تری هستند، معمولا توسعه‌یافته‌تر و پیشرفته‌تر می باشند. با تشبیه علوم طبیعی به موتور ماشین، ناخواسته این سوال مطرح می شود که اگر علوم طبیعی همچون موتور ماشین می باشد، پس علوم انسانی، شبیه کدام قطعه یا قسمت از ماشین هست؟

در جواب سوال فوق  باید گفت علوم انسانی همچون چراغ های ماشین هست. اما چرا علوم انسانی به چراغ های ماشین تشبیه می شود؟ زیرا هم چنانکه چراغ های ماشین در حالت عادی و خصوصا به موقع روز اهمیتی ندارند و حتی متوجه وجود و استفاده آنها نمی شویم؛ اما وقتی هوا تاریک می شود و امکان دید در تاریکی به صفر می رسد، در این شرایط هست که چراغ های ماشین، اهمیت خود را به رخ می کشند و فلسفه وجودی خود را اثبات می نمایند. زیرا بدون نور چراغ ها، امکان حرکت برای ماشین نخواهد بود و پیدا کردن مسیر برای رسیدن به مقصد میسر نخواهد بود. در چنین شرایطی، چراغ ها به اندازه موتور ماشین اهمیت پیدا می‌کنند. چراکه در شب ظلمانی و در یک مسیر ناآشنا، پرخطر و دارای مانع، بدون وجود چراغ ها نمی توان ماشین را به جلو راند. علوم انسانی نیز در جامعه چنین وضعیتی دارند. یعنی در حالت عادی و معمولی، اهمیت شان مورد توجه قرار نمی‌گیرد و چیزی تزیینی و حتی زاید تصور می شوند؛ اما وقتی شرایط اجتماعی تیره و تار می‌گردد. شرایطی که در آن، حق و باطل به هم آمیخته می شود، بین شایست و ناشایست فرقی ملاحظه نمی شود، زمانی که انسانها بین هدف مطلوب و بسیارمطلوب در می مانند؛ زمانی که انسانها میلیونها کیلومتر دورتر به کرات دیگر می روند، ولی به همسایه فقیر خود سر نمی‌زنند؛ زمانی که انسانها دچار بیماری مُسری روزمرگی می‌شوند؛ زمانی که انسانها دچار رخوت و بیگانگی از خود می‌شوند؛ زمانی که انسانها در قفس خودپرستی خود را محبوس می نمایند؛ زمانی که انسانها بین مدافع حسین بودن و شهید گشتن و یا در صف یزید بودن و بهره‌مندی از تمتعات دنیوی دودل می‌شوند؛ زمانی که صمد و صنم (کنایه از خدا و بت) یکسان تلقی می شوند؛ زمانی که انسانها از ترس فرعون بیرون، موسای درون خود را منکر می شوند و... در چنین شرایطی هست که نیاز به علوم انسانی در جامعه به وجود می‌‌آید و همچون چراغی می شود که جاده تعالی و ترقی انسانیت را برای حرکت ماشین جامعه روشن می سازد تا به این وسیله، جاده را از درّه، چاله را از سطح صاف، هابیل را از قابیل، حسین را از یزید، حق را از باطل، تعهد را از بی عهدی، ایثار را از استیثار (انتظار فداکاری از دیگران داشتن)، حس مسئولیت را از بی اعتنایی و ایمان را از نفاق، متمایز و مشخص گرداند.

هر چه نور چراغ های علوم انسانی، قویتر و نافذتر باشند؛ سرعت ماشین جامعه هم در رسیدن به مقصد تعالی و ترقی، بیشتر خواهد شد. چنان که پیامبران، مصلحان، روشنفکران و متفکرین اجتماعی به عنوان چراغ های پُر نور ماشین جامعه، دقیقا زمانی تلالو کرده و می‌کنند که ماشین جامعه بر لب پرتگاه انحطاط قرار گرفته و هر لحظه احتمال سقوط آن در دره نابودی می رود. آنان همچون چراغ های روشنگری، نور هدایت و راهنمایی خود را برافروخته، مانع سقوط ماشین جامعه می گردند تا جان افراد داخل ماشین جامعه را نجات دهند. به این ترتیب سرنوشت ملت ها و امت ها را رقم می زنند؛ هر چند که گاهی ظلمت دل ها و افکار به حدی می رسد که نور نافذ آنان نیز نمی تواند به اعماق ظلمت جهل انسانها نفوذ یافته، شمع آگاهی را در وجود آنان برافروزد و جز خود و خاندان شان، ملت شان مستوجب قهر و خشم الهی قرار می گیرد(سوره اعراف، آیات 72، 78، 84 و 91).

با توجه به آنچه که گفته شد، می توان نتیجه گرفت که اهمیت هر چیزی به خودی خود و به صورت منفرد و جدا از کل، معلوم نشده؛ بلکه در ارتباط با کلیت آن، مشخص می‌گردد. مثلا نمی توان به صورت منفرد و جداگانه ادعا کرد که موتور ماشین از همه قطعات ماشین مهم‌تر است؛ زیرا اگر موتور ماشین سالم باشد؛ اما استارت درست کار نکند، ماشین قادر به حرکت نخواهد بود. همچنین هر قطعه‌ای از ماشین بسته به موقعیت و شرایطش از اهمیت خاصی برخوردار می شود؛ مثلا برف‌پاک‌کن ماشین در شرایط برفی به اندازه موتور ماشین اهمیت دارد یا چراغ های ماشین به هنگام تاریکی شب، به اندازه موتور ماشین اهمیت می یابند؛ زیرا در شب تاریک، بدون چراغ نمی توان ماشین را به جلو راند؛ حتی اگر موتور سالمی هم وجود داشته باشد. بنابراین هم چنانکه هر قطعه ای از قطعات ماشین در جای خود و بسته به شرایط و موقعیت، اهمیت خاص خود را دارد؛ علوم انسانی نیز همچون چراغ های ماشینِ جامعه در جای خود و در شرایط تیره و تار اجتماعی و شرایطی که انسانها هدف های اصیل خود را گم کرده اند و حاکمان چاه را به جای راه وانمود می کنند، علوم انسانی اهمیت خود را به رخ می کشد. بنابراین علوم طبیعی ابزار تسلط انسان بر طبیعت است و علوم انسانی چراغ راه استفاده از این ابزارهاست. اگر علوم طبیعی در مسیر ارزش های شناخته شده توسط علوم انسانی قرار گیرد، وسیله رسیدن انسان به سعادت می گردند. علوم طبیعی بدون علوم انسانی ممکن است وسیله فساد و تباهی انسان شود. اگر علوم طبیعی دچار مشکل شود، تنها قدرت تسلط انسان بر طبیعت محدود می شود، اما چنان چه علوم انسانی دچار مشکل شود،انسان گمراه شده و در شناخت آرمان ها و ارزش هایش دچار مشکل می شود(پارسانیا و دیگران، 1393).

با توجه به اهمیت بسیار اساسی که علوم انسانی برای رشد و پیشرفت یک جامعه دارد؛ اما در دو حالت، اهمیت چراغ های علوم انسانی مغفول مانده، قدر و قیمت آنها مشخص نمی شود. نخست حالتی است که در آن حاکمان جامعه که مسئولیت هدایت دهی، تصمیم گیری و بسیج منابع جامعه را بر عهده دارند؛ بخواهند با سوءاستفاده از وضعیت تاریک و ظلمانی جامعه به منافع و مطامع خود برسند و در عین حال، با انکار کردن وضعیت ظلمانی جامعه، وجود چراغ علوم انسانی را غیرضروری بدانند. با وجود چنین حاکمانی هست که فرق‌ها، تبعیض‌ها، تفاوت‌ها، تعارضات و تمایزات، انکار گردیده، خواست دل دشمنان و منافقان قلمداد می گردد و در عوض، خواسته می شود که از وحدت‌، یکسانی، تشابه و تعادل صحبت گردد؛ با این توجیه که اینها مایه اتحاد جامعه و ملت است. به عبارت دیگر از آنجا که وضعیت تاریک اجتماعی مشحون از نابرابری‌ها، ناعدالتی‌ها، تبعیض‌ها و... می باشد؛ علوم انسانی با طرح چنین مسایلی و آگاه ساختن آدمیان به وظایف و حقوق شهروندان در برابر حاکمان، موجب اعتراضات و انتقادات علیه حاکمان انحصار طلب گردیده، بساط آرامش آنان را برمی‌چیند؛ به این ترتیب علوم انسانی مورد تهدید و تحریم قرار می گیرد.

حکومتهای ایدئولوژیک، حکومتهایی هستند که از ایدئولوژی خاصی حمایت می کنند. زیرا آن ایدئولوژی، منافع آن عده از حاکمان را تامین می سازد. علوم انسانی نیز به حکم علم بودن سعی می کند که مرز ایدئولوژی از علم را مشخص کرده و منافع پشت پرده ایدئولوژی را برملا سازد. علوم انسانی برای این کار نیازمند محیط آزاد انتقاد و اعتراض است اما حاکمان ایدئولوژیک از ایجاد چنین فضایی به صورت جدی ممانعت می کنند. چنانکه ملکیان در این باره می گوید:" ما با علوم انسانی می‌توانیم چه ایدئولوژی‌های سیاسی و چه ایدئولوژی‌های غیرسیاسی و هر نوع ایدئولوژی را نقد کنیم و با توسل به علوم انسانی بفهمیم که ایدئولوژی‌ها چقدر تعابیر نادرست دارند. آتوریته‌ی ایدئولوژی را نمی‌توان با آمدن یک ایدئولوژی جدید از بین برد؛ آتوریته‌ی ایدئولوژی‌ها را فقط علم از بین می‌برد. آتوریته‌ی مارکسیسم را پیداش لیبرالیسم از بین نمی‌برد و ما نباید فکر کنیم رمانتیسم را روشن‌نگری از بین می‌برد. ایدئولوژی‌ها قدرت تضعیف یکدیگر را ندارند؛ زیرا همه بیماری مشترکی دارند و آن این‌که همه نامستدل‌اند و چیز نامستدل نمی‌تواند چیزی نامستدل دیگر را از بین ببرد. ایدئولوژی‌ها را علوم انسانی از میدان می‌برند. هر چه علوم انسانی رشد می‌کنند، همگرایی بین انسان‌ها بیش‌تر می‌شود؛ اما ایدئولوژی‌ها خاصیت تفرقه‌افکنانه‌ی ذاتی دارند. البته علوم انسانی در جهان و در کشور ما مشکلاتی را هم دارند"(ملکیان، 1390).

وی ترس نظام‌های ایدئولوژیک از علوم انسانی را ناشی از توانایی علوم انسانی در آشکار کردن منافع پشت پرده ایدئولوژی‌ها دانسته می گوید: این‌که نظام‌های ایدئولوژیک از علوم انسانی می‌ترسند، از آن‌روست که می‌دانند علوم انسانی می‌تواند پاشنه‌ی آشیل آن‌ها را نشان دهد. چراکه ایدئولوژی حاکم، در وهله اول متکی بر جهل و ناآگاهی حکومت شوندگان است. برای چنین نظام‌هایی، فلسفه، علوم سیاسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و.... در ذات خود، «دشمن» تلقی می‌شوند چرا که این دانش‌ها، دست ایدئولوژی حاکم را رو می‌کنند و دروغ حاکمان را برملا می‌سازند. مگر نظام ایدئولوژیک استالین با علوم انسانی کم مبارزه می‌کرد؟ حکومتی که چندین بار در کتابها بازنگری می‌کرد، اساتید منتقد را پاکسازی یا ممنوع التدریس و یا قبل از موعد بازنشسته می کرد، در جزییات امور شهروندان دخالت می‌کرد و در حقیقت رهبرانش باور داشتند که خودشان مکلف‌اند و مؤظف‌اند که ذهن انسانها و رفتار انسانها را مهندسی بکنند (ملکیان، 1390). بنابراین همین امر، یکی از دلایلی بود که سبب سقوط رژیم کمونیستی گردید؛ چراکه آنان، نظریه پردازان خبره در علوم انسانی نداشتند تا نشانه های سقوط و فروپاشی را برای شان گوشزد نمایند. به عبارت دیگر وجود وضعیت بحرانی، ظالمانه، استثماری، ناعادلانه در جامعه از پیامدهای ضعف و بی تفاوتی به علوم انسانی محسوب می شود. به این معنی که هر موقع علوم انسانی در جامعه دچار ضعف و زبونی گردد و مجالی برای رشد و گسترش آن داده نشود؛ در این صورت جامعه از وضعیت بهنجار و مطلوب خود منحرف گشته، دچار وضعیت نابهنجار و نامطلوب می گردد.

 دومین حالت که موجب بی اهمیتی علوم انسانی در جامعه می گردد، به عالمان علوم انسانی مربوط می شود. عالمانی که صرفا چراغ های ماشین جامعه هستند؛ اما چراغ‌هایی فاقد نور و روشنایی و جهت دهی. چراغ‌هایی که صرفا برای تزیین و زیبایی ظاهر ماشین جامعه به درد می خورند و به هنگامی که تاریکی فرا می رسد و نیازی به نور روشنایی برای یافتن راه از چاه می افتد، کاری از آنان ساخته نیست. این عالمان فاقد روشنایی در ذهن خود، نه اطلاعات و آگاهی بلکه داده خام بسیاری انبار نموده اند. «زیرا «داده»، نشانه ای است که از منبعی به گیرنده می رسد و نشان دهنده واقعیتی عینی اما مجرد در مورد یک رویداد است. داده فقط بخشی از واقعیت را نشان می دهد و فاقد هر نوع قضاوت، تفسیر و مبنای قابل اتکا برای اقدام مناسب است. داده در واقع ماده خام تصمیم گیری است. در حالی که «اطلاعات» عبارتست از داده های پردازش شده ای که برای گیرنده قابل فهم و درک باشد و بینش و دید دریافت کننده اطلاعات را شکل دهد. اطلاعات کمک می کند شرایطی خاص درک، تصمیمی مناسب اتخاذ یا مشکلی حل شود» (داونپورت و پروساک، 1379). بنابراین آگاهی، آن اطلاعاتی هست که مورد پردازش قرار گرفته و از حالت خام و ناپخته به حالت فرآورده و محصول قابل مصرف برای اذهان و دلهای عطشان تبدیل شده است. آگاهی آن معرفتی هست که جایگاه، نقش و مسئولیت فرد را در برابر زندگی، حکومت، خانواده و جامعه اش مشخص می سازد. آگاهی، آدمی را به وظایف و حقوقش بینا ساخته، او را در ستاندن حقوقش معترض می سازد. آگاهی همچون نوری هست که شمع وجود دیگران را روشن می سازد و آنان را از ظلمت گمراهی و جهل، اغفال و غفلت، مستی و خمودگی، بی‌خودی و بیگانگی، پوچی و بیهودگی، بی‌قدرتی و بی مسئولیتی رها می سازد و آتش دانایی و معرفت، هشیاری و سرزندگی، هویت و معناداری، ایمان و اعتراض را در خرمن وجود آدمی شعله‌ور می‌سازد. آگاهی آن نوری است که پروانه‌های عشق، ایمان، جهاد، شهادت، اعتراض، احساس مسئولیت و تعهد را به سوی خود می‌کشاند و چنان آنان را شیفته و مفتون خود می سازد که آنان از فرط عشق به نور ، خود را در آن می سوزانند و هستی خود را فدا می کنند.

با توجه به آنچه که گفته شد مطالب این نوشته را به صورت دو سوال اساسی چنین می توان خلاصه کرد. سوال اول به این صورت مطرح شد که علوم انسانی برای جامعه تا چه اندازه اهمیت دارد. در جواب به این سوال جامعه به یک ماشین و علوم انسانی به چراغ های ماشین تشبیه شد. سپس استدلال گردید که در شرایط و وضعیت تاریک اجتماعی که جامعه دچار نابسامانی و بحران هست، علوم انسانی به مثابه چراغ های ماشین جامعه می تواند جاده تاریک جامعه را روشن سازد تا ماشین جامعه بتواند در رسیدن به مقصد ترقی و سعادت بشری به سرعت حرکت کند. سوال دوم نیز عبارت از این بود که چرا با وجود اهمیت علوم انسانی برای جامعه انسانی، آن نمی تواند رشد و گسترش یابد. در این باره نیز استدلال شد که دو عامل در این باره بسیار تاثیر دارند. نخست نظام سیاسی ایدئولوژیک است که سعی دارد با تاریک نمودن وضعیت اجتماعی از روشن شدن وظایف خود در برابر شهروندان و دادن حقوق آنان سر باز زند و به این ترتیب به منافع و مطامع خود برسد. علوم انسانی نیز به عنوان چراغ های جامعه که رسالتش روشن کردن و شفاف سازی وضعیت اجتماعی است مورد تحریم و تهدید حاکمان ایدوئولوژیک قرار می گیرد. دوم آن دسته از عالمان انسانی هستند که به جای داشتن آگاهی، صرفا داده هایی را در ذهن خود انبار نموده اند و به این ترتیب همچون چراغ هایی فاقد نور هستند که قادر به نورافشانی و  روشنگری برای وضعیت تاریک جامعه نیستند.

منابع

-         قرآن کریم

-         پارسانیا، حمید و دیگران(1393)، جامعه شناسی(1)/1/243 ، چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، چاپ پنجم.

-         داونپورت تامس و اچ. پروساک، لارنس(1379)، مدیریت دانش، ترجمه حسین رحمان سرشت، تهران، نشر ساپکو.

-         ملکیان مصطفی(تیر۱۳۹۰) " چرا نظام های دیکتاتوری از علوم انسانی می ترسند؟" در گشایش مؤسسه مطالعات علوم انساني «رخداد تازه".