رحیم زایرکعبه دانشجوی دکترای جامعه شناسی دانشگاه تبریز

مندرج در مجله رشد علوم اجتماعی شماره پاییز 94

(قسمت اول مقاله درشماره پاییز 94 و قسمتهای بعدی مقاله در شماره های بعدی درج خواهد شد.)

 

 

مقدمه و طرح مساله

در کلاس های درس علوم اجتماعی و جامعه شناسی، گاه برخی مباحث درسی موجب سوالاتی در ذهن دانش آموزان می گردد. این گونه سوالات فراتر از مبحث درسی بوده و جواب شان به طور مستقیم در کتاب درسی ذکر نشده است. در نتیجه معلم کلاس خود باید جوابی علمی و مستدل برای آن سوالات ارایه کند. سوالاتی چون "چرا نابرابریها در جامعه وجود دارد؟"؛ "آزادی مهم است یا عدالت؟"؛ " فرهنگ یک جامعه چگونه به وجود می آید؟" و... این گونه سوالات که ناشی از علاقه و به تبع آن دغدغه و عطش کنجکاوی دانش آموزان هستند، باید از سوی معلم کلاس مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار گرفته و جوابی علمی و مستدل به آنها داده شود؛ تا به این وسیله دانش آموزان بتوانند به جوابی که به دنبال آن بوده اند و مدتها دغدغه خاطر آنان بوده، دست یابند. اما متاسفانه برخی معلمان نمی توانند جوابی علمی و مستدل به این گونه از سوالات دانش آموزان ارایه دهند؛ در نتیجه با دادن جواب های سطحی، پیش پا افتاده و عامیانه یا نمی توانند دانش آموزان را قانع سازند و یا با دادن جواب های پراکنده، نامنظم و بدون چارچوب موجب می شوند آنان نتوانند به یک جواب واحد و جمع بندی منسجم دست یابند. بنابراین در هر دو صورت، حس کنجکاوی دانش آموزان فروکش نموده، به این ترتیب نهال سوال در ذهن آنها فرو می خشکد.

یکی از مهمترین علل ناتوانی برخی از معلمان در ارایه جواب های علمی و مستدل به سوالات فراتر از مبحث درسی را باید در عدم اطلاع آنان از مراحل و شیوه های تحلیل اجتماعی روش مند و علمی دانست. زیرا برای تحلیل اجتماعی روش مند، مراحل و شیوه هایی وجود دارد که با استفاده از آنها می توان سوال و مساله مورد نظر را  مورد تحلیل قرار داده، جواب علمی و مستدل را کشف و تولید نمود. بنابراین نوشته حاضر سعی دارد به معرفی برخی از شیوه ها و مراحلی بپردازد که معلمان دروس علوم انسانی به طور اعم و استادان دروس جامعه شناسی به طور اخص بتوانند بر اساس آنها، سوال و مساله دانش آموزان را مورد تحلیل علمی قرار داده، جوابی علمی و مستدل ارایه نمایند. در این صورت نه تنها دانش آموزان به جواب علمی و مستدل سوالات خود دست می یابند، بلکه مهارت تحلیل علمی و شیوه های آن را نیز یاد می گیرند و می تواند سایر سوالات خود را در قالب آن شیوه ها و مراحل قرار داده، جواب علمی و مستدل سوالات شان را خودشان کشف نمایند. به عبارت دیگر معلمان به جای اینکه ذهن دانش آموزان را به انباری از اطلاعات مبدل کنند؛ ذهن آنان را به مهارت تحلیل علمی مجهز می کنند که خود آنان می توانند با استفاده از آن مهارت، جواب های علمی جدیدی را از سوالات خود کشف نمایند.

برای ارایه تصویری روشن، رسا و کاربردی از مهارت تحلیل اجتماعی روش مند، سعی شده مراحل و شیوه های تحلیل اجتماعی روش مند و علمی در یک مثال توضیح داده شود. مثال مذکور در قالب یک سوال چنین طرح می شود: "آیا فرد به تنهایی می تواند در جامعه دگرگونی ایجاد کند؟" (شارون،1380: 255). قبل از اینکه مراحل و شیوه های مذکور معرفی شود؛ ذکر یک نکته مهم لازم است و آن اینکه مراحل ذکر شده در این نوشته به لحاظ انتزاعی و نظری از یکدیگر قابل تفکیک هستند و گرنه به لحاظ تجربی و عملی، این مراحل در یکدیگر تداخل دارند. 

 

  1. 1.       طرح درست سوال و تعیین نوع متغیرهای آن

سوالات قابل طرح در علم را در حالت کلی می توان به دو نوع اصلی تقسیم بندی کرد: 1) سوالات توصیفی (چیستی و چگونگی)، 2) سوالات تبیینی (چرایی) که مورد دوم خود به دو بخش تقسیم می شود: الف) سوالات علّی (بیانگر قانون کلی در سطح نظری)، ب) سوالات همبستگی (بیانگر هم تغییری منظم در سطح تجربی) (ساعی، 1387: 72). سوالاتی که قابلیت تحلیل علمی دارند، بیشتر از دو نوع اخیر می باشند. بنابراین اولین نکته ای که در تحلیل اجتماعی روش مند باید مورد توجه استادان قرار گیرد، متن سوال یا مساله می باشد که از طرف دانشجویان پرسیده می شود. زیرا طرح سوال یا مساله، نقطه شروع تحقیق و تحلیل می باشد. اما بسیاری از مواقع، سوالی که مطرح می شود فاقد ویژگیهای یک سوال علمی هست و در نتیجه نمی توان به آن جواب علمی داد. کیوی و کامپنهود برای طرح سوال علمی، شاخصهای زیر را ضروری می دانند:

- روشن بودن: یعنی سوال باید دقیق، کوتاه و بدون ابهام باشد. سوال زمانی روشن است که دیگر نیازی به توضیح دادن نباشد. برای مثال این سوال که "آیا نابرابریهای موجود در جامعه قابل رفع هستند؟" سوالی مبهم هست؛ زیرا مشخص نیست که منظور از نابرابریها کدام نوع نابرابریهاست؛ همچنین منظور از جامعه، کدام نوع جامعه است.  

- عملی بودن: یعنی سوال باید عملا امکان بررسی و ارایه جواب علمی و درست را داشته باشد. به عبارت دیگر سوال نباید بسیار کلان، وقت گیر و نیازمند تحقیق گسترده علمی باشد؛ به طوری که نتوان  از تجزیه و تحلیل آن در وقت کم و با امکانات محدود برآمد. برای مثال این سوال که" تراکم ثروت در جوامع لیبرالیستی و سوسیالیستی در دهه1970 دارای چه پیامدهای بود؟" سوالی است بسیار کلان، وقت گیر و نیازمند تحقیق گسترده علمی است.

- مناسب و بجا بودن:یعنی سوال باید حقیقی باشد نه کاذب. مثلا این سوال که "آیا کارخانه داران، کارگران را استثمار می کنند؟" یک سوال کاذب است نه حقیقی. زیرا آن در واقع تاییدی است که به صورت سوال استتار شده است. به عبارت دیگر جواب این سوال پیشاپیش در ذهن طراح آن به صورت "آری" یا "نه" است (کیوی و کامپنهود، 1375: 28).

بعد از طرح روشن، عملی و مناسب سوال باید متغیرهای مهم موجود در آن مشخص گردد. منظور از متغیر "کمیتی هست که از واحدی به واحد دیگر یا از یک شرایط مشاهده به شرایط دیگر، مقادیر مختلفی می پذیرد" (سرمد و همکاران، 1383: 39). به عبارت دیگر "متغیر از نظر قلمرو معنایی بُعد تجربی مفهوم است که ارزش ها و حالتهای متفاوت به خود می گیرد"(ساعی، 1387: 79). در سوال مورد نظر این نوشته یعنی "آیا فرد به تنهایی می تواند در جامعه دگرگونی ایجاد کند؟" دو متغیر کلیدی یعنی "فرد" و " دگرگونی" وجود دارد. زیرا این دو متغیر با یکدیگر رابطه تاثیرگذاری و تاثیرپذیری داشته و به همین جهت این سوال از نوع سوالات تبیینی به شمار می رود. یعنی فرد به عنوان متغیری که تاثیرگذار بوده و به اصطلاح متغیر مستقل است و دگرگونی به عنوان متغیری که از فرد تاثیر پذیرفته و به اصطلاح متغیر وابسته می باشد.   

 

  1. 2.      تعریف متغیرها در دو منطق کلاسیک و فازی

بعد از مشخص کردن متغیرهای موجود در سوال و تعیین مستقل یا وابسته بودن آنها باید متغیرهای مذکور تعریف شوند تا حوزه مفهومی آنها مشخص گردد. برخلاف متغیرهای مورد استفاده در علوم پایه چون فیزیک و شیمی که مفاهیمی عینی و واقعی هستند و در نتیجه نیاز چندانی به تعریف و شناسایی ندارند؛ متغیرهای مورد استفاده در علوم اجتماعی، مفاهیمی ذهنی و اعتباری هستند و در نتیجه نیازمند تعریف دقیق هستند. تعریف متغیرها موجب مشخص شدن حوزه مفهومی متغیرها شده و به این وسیله هم در ذهن جواب دهنده (معلم تحلیلگر) و هم در ذهن سوال کننده (دانش آموز) تصور واحد و مشترکی از متغیر به وجود می آید. تعریف متغیر موجب می شود تا هر دوی آنها دچار سردرگمی نشده، منظور یکدیگر را بفهمند. چراکه "مفاهیم همچون بلوکهایی هستند که ساختمان تحلیل به وسیله آنها ساخته می شود" (دلاور، 1384: 53). بنابراین در مثال مورد نظر متغیر دگرگونی به عنوان متغیر وابسته بحث را می توان به این صورت تعریف نمود: بـه مجموعه تغییرات بلندمدت در جامعه اطلاق مي شود که زندگی اکثریت افراد جامعه را تحت تاثیر خود قرار می دهد. مثل دگرگونی های حاصل از یک انقلاب سیاسی یا تغییرات ناشی از کشف یک قانون علمی. البته لازم به ذکر است که معلمان کلاس در ارتباط با تعریف متغیرها می توانند برداشت های مختلف دانشجویان از متغیر مورد نظر را با استفاده از شیوه بارش مغزی[1] روی تخته نوشته و نهایتا با بیرون کشیدن ویژگیهای مشترک آن برداشت ها به یک تعریف نسبتا جامع و مانع دست یابند. در این صورت، هم دانش آموزان در روند تحلیل مشارکت می کنند و هم اینکه تعریفی به دست می آید که جامع بوده و حاصل نظرات اکثر دانش آموزان است.

اما برخی متغیرها را به علت داشتن ابعاد چندگانه نمی توان در یک تعریف ساده، خلاصه نمود. بنابراین باید ابعاد چندگانه این گونه متغیرها مشخص شود تا تعریف متناسب با بُعد مورد نظر از متغیر ارایه گردد. برای این کار می توان از روش چارچوب مفهومی استفاده کرد. در این روش، هر یک از ابعاد متغیر مورد نظر به صورت پیوستارهایی مشخص می شود؛ سپس پیوستارهای مذکور به صورت متقاطع در ارتباط با یکدیگر قرار داده می شوند. به این ترتیب چهار نوع حوزه مفهومی از متغیر مورد نظر ایجاد می شود. برای روشن شدن مطلب، چارچوب مفهومی مربوط به مفهوم دگرگونی ترسیم می گردد. به این صورت که ابتدا ابعاد آن مشخص می شود. این ابعاد شامل دو بُعد مهم "زمان" و "جامعه" هست که در تعریف دگرگونی، وجود دارد. سپس هر یک از آنها به صورت پیوستارهایی ترسیم می گردد. در مرحله نهایی، آن پیوستارها به صورت متقاطع در ارتباط با یکدیگر قرار داده می شود که حاصل آن، چارچوب مفهومی زیر می باشد.

 

بر اساس چارچوب مفهومی فوق به چهار حالت درباره دگرگونی دست می یابیم: حالت شماره 1 که بیانگر دگرگونی کوتاه مدت در سطح فردی است. مثل فردی که از طریق خرید یک ماشین شخصی، زندگی فردی خود را تغییر می دهد. حالت شماره 2 نشانگر دگرگونی بلندمدت در سطح فردی است. مثل فردی که از طریق دست یافتن به درجه استادی در رشته خود، زندگی فردی خود را دگرگون می سازد. حالت شماره 3 مُبین دگرگونی کوتاه مدت در سطح جمعی است. مثلا لنین که با طرح سیاست اقتصادی(نپ) توانست شرایط اقتصادی جامعه شوروی را در دوره زمانی 1921 بهبود بخشد. حالت شماره 4 شامل دگرگونی بلندمدت در سطح جمعی می شود. باز مثل لنین که با انقلاب بلشویکی 1917 در روسیه خاندان تزارها را از قدرت ساقط نموده و موجب استقرار نظام کمونیستی در شوروی به مدت چندین دهه شد. با توجه به چارچوب مفهومی فوق، منظور از دگرگونی در سوال مورد بحث این نوشته، صرفا حالت شماره چهار یعنی دگرگونی بلندمدت در سطح جمعی می باشد. بنابراین این حالت را "دگرگونی اجتماعی"  نام گذاری می کنیم. 

تعریفی که از یک متغیر ارایه می شود، مبتنی بر یک نوع منطق معرفتی است. علم امروزی در رابطه با شناسایی و تعریف متغیرها دو نوع منطق معرفتی را به رسمیت شناخته است:

 1. منطق کلاسیک: این همان منطق ارسطویی می باشد که بر اساس آن در تعریف حالات یک متغیر به دوارزشی بودن اعتقاد دارد. یعنی بر عضویت یا عدم عضویت آن متغیر در یک مجموعه استوار است؛ لذا عضویت را امری قطعی می داند(كاسكو، 1386). مثلا بر اساس این منطق، دگرگونی به عنوان یک متغیر در جامعه یا وجود دارد یا وجود ندارد؛ یا اینکه یک سخن از نظر اخلاقی یا درست است یا غلط. این منطق در تعریف رابطه تقابل بین دو متغیر نیز به اصل "یا این... یا آن"[2] معتقد است. برای مثال در مورد این سوال که "افراد قهرمان، تاریخ را می سازند یا تاریخ، قهرمانان را؟" معتقد است که فقط یکی از متغیرها می تواند جواب درست باشد. یعنی یا قهرمانان یا تاریخ.

2. منطق فازی[3] : این منطق که در سال 1965 به رسمیت شناخته شد؛ در زمینه تعریف حالات یک متغیر به چندارزشی بودن اعتقاد دارد. معرفت شناسی فازي تقسیم بندي گزاره هاي معرفتی را بر مبناي عضویت یا عدم عضویت می‌‌پذیرد و در عین حال میزان عضویت و عدم عضویت در مجموعه ها را درجه‌بندي[4] می‌کند (ساعی، 1388). مثلا بر اساس این منطق، دگرگونی می تواند درجاتی از دگرگونی کم، متوسط و زیاد را شامل شود یا اینکه یک سخن از نظر اخلاقی می تواند درجاتی از درستی کم، متوسط و زیاد را داشته باشد. این منطق در تعریف رابطه تقابل بین دو متغیر نیز به اصل "هم این... هم آن" [5] معتقد است. برای مثال در تحلیل این سوال که "قهرمانان، تاریخ را می سازندیا تاریخ، قهرمانان را؟" معتقد است که هر دو متغیر به صورت مکمل می توانند جواب درست باشند. یعنی اینکه هم قهرمانان تاریخ را می سازند و هم تاریخ، قهرمانان را می سازد. به عبارت دیگر قهرمانان در عین حال که تاریخ را می سازند در همان حال نیز توسط تاریخ ساخته شده، معروف می شوند.

 

مقایسه منطق کلاسیک با منطق فازی

منطق کلاسیک

منطق فازی

منطق ارسطو

منطق بودا

دو ارزشی مثل 1 و 0

چند ارزشی مثل 1 و 5/0 ، 0  

منطق یا این... یا آن

منطق هم این... هم آن

مفهوم مورد سنجش به مثابۀ یک متغیر

مفهوم مورد سنجش به مثابۀ یک مجموعه

اندازه‌گیري[6]  متغیر مثل اندازه‌ دموکراسی در کشورها

درجه بندي[7] میزان عضویت در یک مجموعه مثل مجموعه کشورهای دموکراتیک با درجات متفاوت دموکراسی

عضویت یا عدم عضویت قطعی در یک مجموعه(همه یا هیچ)

عضویت درجه بندی شده نسبی در یک مجموعه(تا مقداری)

جدول با الهام از نوشته های بارت کاسکو و علی ساعی تنظیم شده است.

 

  1. 3.     نوع رابطه بین متغیرها

چنانکه قبلاً ذکر شد در یک تقسیم بندی رایج، متغیرها را به دو نوع مستقل و وابسته تقسیم می کنند. رابطه بین متغیرهای مستقل و وابسته، آن چیزی هست که علم به دنبال تحلیل آن هست. زیرا "تحلیل یا تبیین اساسا هرگز با عناصر یا واحدهای خاص سروکار ندارد، بلکه بیانگر رابطه میان عناصر است" (سیلورمن،1381 :50). در حالت کلی رابطه بین متغیرهای مستقل و وابسته از سه حالت خارج نیست: الف) رابطه یک سویه یا علّی. مثل تاثیر فرد بر ایجاد دگرگونی در جامعه؛ ب) رابطه دوسویه یا دیالکتیکی. مثل تاثیر فرد بر ایجاد دگرگونی در جامعه و در مقابل تاثیر دگرگونی های جامعه بر روی فرد؛  ج) رابطه هم تغییری یا همبستگی. مثل رابطه هم تغییری بین فرد با دگرگونی در جامعه. در رابطه اخیر معلوم نیست که کدام متغیر بر دیگری تاثیر می گذارد یا از آن تاثیر می پذیرد. به عبارتی متغیرها قرینه و همانند هم بوده و به اصطلاح متقارن[8] هستند. به عنوان یک مثال ساده می توان گفت بین میزان تحصیلات بالا و داشتن فرزند کم، رابطه همبستگی وجود دارد، ولی این به آن معنا نیست که هر فرد تحصیل کرده حتما دارای فرزند کمتر هست. لازم به ذکر هست که رابطه علّی به معنایی که در مباحث علوم پایه وجود دارد در علوم اجتماعی به ندرت قابل مشاهده است؛ در حالی که روابط دیالکتیکی و همبستگی در مباحث علوم اجتماعی به طور فراوان یافت می شوند.

حال سه رابطه فوق را در مثال مورد نظر این نوشته یعنی بین دو متغیر فرد و دگرگونی اجتماعی مورد بررسی قرار می دهیم. چنانکه ذکر شد رابطه علّی در مباحث علوم اجتماعی به ندرت قابل مشاهده است. رابطه همبستگی بین دو متغیر فرد و دگرگونی اجتماعی نمی تواند جواب قابل قبول و قانع کننده ای به ما ارایه دهد؛ زیرا در رابطه همبستگی، متغیر مستقل و وابسته وجود ندارد (بلکه متغیر پیش‌بین و ملاک وجود دارد) و متغیرها متقارن هستند؛ در نتیجه امکان پیش بینی مقدار متغیر وابسته از روی متغیر مستقل وجود ندارد. اما رابطه دیالکتیکی جواب علمی و قانع کننده ای در رابطه بین دو متغیر فرد و دگرگونی اجتماعی برای ما فراهم می سازد. زیرا بر اساس این رابطه، فرد در جامعه دگرگونی ایجاد می کند، ولی در عین حال خود نیز تحت تاثیر تغییرات، شرایط و روندهای جامعه قرار گرفته و با بهره گرفتن از آن شرایط و روندها قادر به انجام دگرگونی های اجتماعی می شود. تحلیل دیالکتیکی در واقع مبتنی بر منطق فازی است که بر اساس آن رابطه تقابلی بین دو متغیر بر اصل "هم این... هم آن" مبتنی می باشد. یعنی فرد در عین حال که موجب دگرگونی اجتماعی می شود، در همان حال نیز تحت تاثیر شرایط و روندهای اجتماعی قرار گرفته، خود از آنها متاثر می گردد. به عبارت دیگر هم فرد موجب دگرگونی اجتماعی می شود و هم دگرگونی های اجتماعی موجب دگرگونی و معروفیت فرد قهرمان می گردد.

 

  1. 4.  سطوح تحلیل متغیر

سطوح مختلفی برای تحلیل و بررسی یک سوال یا مساله می تواند وجود داشته باشد. اینکه تحلیلگر برای تحلیل واقعیت مورد نظر خود چه سطحی از تحلیل را اختیار نماید، برداشت او از واقعیت را متفاوت خواهد نمود. زیرا واقعیت اجتماعی در سه سطح خُرد، میانی و کلان قابل تحلیل است. با اختیار نمودن سطح تحلیل خرد، تحلیلگر با فرد کنشگر و عامل سروکار خواهد داشت، چنانکه با لحاظ نمودن واقعیت در سطح میانی با فرایندها و در سطح کلان با ساختارها درگیر خواهد بود. قبول هر سطحی از تحلیل، تعریف و مفهوم سازی خاص خود را داشت (غفاری،1383: 24). بنابراین ضروری است که سطح تحلیل به هنگام بحث مشخص گردد و آن همیشه بر اساس متغیر وابسته بحث یا متغیر مورد تحلیل، تعیین می گردد. فایده تعیین سطح تحلیل در بحث اینست که موجب می شود: اولا سطوح و لایه های مختلف مساله یا سوال مورد بحث، مشخص شود. ثانیا جلوی کلی گویی و پراکنده گویی گرفته شده و بحث صرفا در سطح مورد نظر متمرکز گردد و به این ترتیب تصور عمیق و در عین حال کاملی از مساله مورد بحث حاصل شود. بنابراین در مثال مورد نظر در رابطه با دگرگونی به عنوان متغیر وابسته، سه سطح تحلیل قابل شناسایی است: الف) سطح خُرد یا دگرگونی در زندگی فردی؛ ب) سطح میانی یا دگرگونی در زندگی افراد دیگر؛ ج) سطح کلان یا دگرگونی در کل جامعه (شارون،1380: 257).

 

تحلیل سطح کلان یا ساختاری

در ارزیابی سطوح سه گانه تحلیل در علوم اجتماعی باید گفت که معمولا تحلیل های سطح کلان نسبت به تحلیل های سطح خرد و میانی از کفایت تبینی بیشتری برخوردارند؛ چراکه اولا مساله را در سطح کلی تر و در ارتباط با کل ساختار اجتماعی موردتحلیل قرار داده و به این ترتیب از جامعیت بیشتری برخوردار می شوند. چنانکه مکتب فرانکفورت در تاکید بر این مطلب معتقد است که : "هیچ یک از جنبه های زندگی اجتماعی و هیچ پدیده جداگانه ای را نمی توان بدون ارتباط آن با کل تاریخی و ساختار اجتماعی به عنوان یک هستی جهانی ادراک کرد" (ریتزر، 1374: 208). ثانیا از آنجا که ساختار بر مجموعه ای از روابط الگومند و نسبتا ثابت واحدهای اجتماعی دلالت دارد (غفاری،1383: 124)؛ به همین جهت این امکان وجود دارد که با تغییر نوع روابط بین واحدهای مختلف، شرایط و موقعیت های متفاوت و جدیدی ایجاد شود. به قول سیلورمن "هر چند طیف رنگها ثابت است اما رابطه میان رنگهای خاص را پیوسته می توان بازترکیب کرد" (سیلورمن، 1381: 87). ثالثا در سطح کلان، عوامل متنوع و تاثیرگذار بیشتری وجود دارند و در نتیجه عوامل مختلف می توانند تبیین جامع تری فراهم سازند. سیلورمن در انتقاد از عدم توجه به متغیرهای سطح کلان در تحقیقات اجتماعی می نویسد: در مطالعه ای در دهه 1920 در کارخانه وسترن الکتریک هاوثورن آمریکا، محققین بر تاثیر عناصر سطح خرد مثل تاثیر میزان نور کارخانه بر میزان تولید کارگران خط مونتاژ قطعات الکتریکی پرداخته بودند؛ در حالی که به تاثیر متغیرهای سطح کلان چون رکود و کساد اقتصادی بزرگ آمریکا که در این دهه شروع شده بود و تاثیر بسیار قوی و روشنی بر اُفت میزان تولید کارگران داشت، اشاره ای نکرده بودند (سیلورمن،1381: 102).

هر چند رویکرد کلان و ساختاری به یک مساله معمولا از کفایت تبیینی بیشتری برخوردار است؛ اما در استفاده از این رویکرد نیز نباید دچار این آسیب مهم شد که تاکید بر عوامل ساختاری موجب نادیده گرفتن اراده کنشگران و عاملیت انسانی گردد. گیدنز جامعه شناس شهیر بریتانیایی در رفع این آسیب، نخستین بار در دهه 1970 سپس در 1984 با نوشتن کتاب "ساخت جامعه" کامل ترین شکلِ نظریه تلفیقی خود تحت عنوان "ساخت یابی"[9] را مطرح کرد تا به اين وسيله، كنش و ساخت را با هم  آشتي دهد. چراکه از نظر وی عاملیت و ساختار  را  نمی توان جدا از هم تصور کرد که در دو قطب متفاوت، جای داشته باشند؛ بلکه آنها همچون دو روی یک سکه، وجودِ واحدِ دوگانه ای را به نمایش می گذارند. به عبارت دیگر وی بر مبنای منطق فازی معتقد شد که ساختار و كنش نه در مقابل هم بلکه بر اساس منطق "هم این... هم آن" می توانند مکمل هم باشند. بنابراین از نظر وی از  یک سو ساختارها، زمینه های عملکرد اجتماعی کنشگران را تعیین می کنند و از سوی دیگر عوامل انسانی با کنشهای به نسبت آگاهانه شان شرایط بازتولید این ساختارها را فراهم می سازند. گیدنز بر پایه این تصور، برداشت تلفیقی تری از ساختار ارایه می کند و در نتیجه هم به جنبه خارجی و الزام آور آن اشاره دارد و هم به نقش فعالانه و خلاقانه کنشگران در شکل گیری این ساختارها توجه می کند(ریتزر، 1374: 603).

حال با توجه به محتوای سوال طرح شده در این نوشته، مشخص می شود که منظور پرسشگر و طراح سوال از کلمه دگرگونی بیشتر به دگرگونی سطح کلان مربوط می شود. لذا دگرگونی در سطح کلان جامعه یا دگرگونی اجتماعی به عنوان سطح تحلیل برگزیده می شود. دگرگونی در سطح کل جامعه و ساختارهای آن را می توان در دو بعد عینی و ذهنی مورد تحلیل قرار داد. در بعد ذهنی شامل مواردی چون باورها، ارزش ها و فرهنگ و در بعد عینی شامل مواردی مثل قوانین، تکنولوژی، بوروکراسی و زبان می باشد. حال بر اساس نظریه ساخت یابی گیدنز امکان دگرگونی اجتماعی توسط فرد را چنین می توان تحلیل نمود. ساختارهای اجتماعی همچون ارزش ها و باورهای اجتماعی از یک سو زمینه های عملکرد اجتماعی فرد دگرگون کننده جامعه را تعیین می کنند؛ از سوی دیگر فرد دگرگون کننده جامعه با کنشهای به نسبت آگاهانه اش در شرایط بازتولید ساختارهای اجتماعی همچون قوانین، تکنولوژی، بوروکراسی و زبان، خدشه وارد کرده، آنها را دگرگون می نماید.

 

  1. 5.     تحلیل چندمتغیره

در مباحث علوم اجتماعی در بروز یک پدیده اجتماعی نه یک عامل بلکه چندین علت یا عامل دخالت دارند و اگر تحلیل گری ظهور یک پدیده اجتماعی را با یک عامل مسلط مورد تحلیل قرار دهد، معمولا تحلیلی ناقص و نارسا خواهد داشت. برای مثال مارکس، طبقات اجتماعی را تنها بر اساس یک بُعد یعنی مالکیت ابزار تولید تحلیل می نمود. وی بر همین اساس، جامعه سرمایه داری را به دو طبقه اجتماعی یعنی کسانی که مالک ابزار تولید صنعتی هستند (سرمایه داران) و کسانی که فاقد ابزار تولید صنعتی هستند ( کارگران) تقسیم بندی می کند. ماکس وبر چنین دیدگاهی را تحلیلی تک بعدی از قشربندی اجتماعی محسوب کرده و معتقد است که قشربندی جامعه تنها بر اساس یک بُعد، تحلیلی ناقص و نارسا از قشربندی جامعه ارایه خواهد داد. به همین جهت وی به بعد اقتصادی (مالکیت ابزار تولید) مارکس دو بعد دیگر نیز اضافه می کند. نخست، بعد اجتماعی یا منزلت که به معنای تفاوت در میزان احترام یا شان اجتماعی است که دیگران به افراد و گروه ها نسبت می دهند. دوم، بعد سیاسی یا حزب که به معنای گروهی از افراد است که به دلیل داشتن پیشینه ها، اهداف یا منافع مشترک، همراه با یکدیگر فعالیت می کنند (گیدنز، 1386: 413). به این ترتیب وبر تفاوت در برخورداری از مالکیت اموال را منشاء طبقه بندی اجتماعی، تقسیم نابرابر قدرت را موجب تشکیل احزاب سیاسی و درجات مختلف منزلت را موجب پیدایش قشرهای اجتماعی می داند (تامین،1373: 10). وبر برخلاف مارکس به فعل و انفعال پیچیده میان طبقه، منزلت و حزب به منزله جنبه های جداگانه و مستقل قشربندی اجتماعی معتقد است (گیدنز، 1386 : 414). بنابراین وبر تحلیل تک بعدی مارکس از قشربندی اجتماعی را ناقص دانسته و با اضافه کردن دو بعد دیگر به آن تبیین جامع تری از قشربندی اجتماعی ارایه می دهد.

با توجه به مطالب فوق در تحلیل دگرگونی اجتماعی توسط فرد قهرمان می توان گفت. یک فرد به تنهایی و به عنوان یک عامل مسلط نمی تواند در جامعه، دگرگونی کلانی به وجود بیاورد. بلکه با کنار هم قرار گرفتن عوامل و شرایط مختلف، امکان دگرگونی اجتماعی حاصل می شود. برای مثال در دوره قاجاریه وضعیتی استبدادی و استعماری بر کشور حاکم بود که در دو بعد داخلی و خارجی چنین می توان توضیح داد: در بُعد داخلی ورشکستگی صاحبان صنایع داخلی در مقابل ورود بی رویه کالاهای خارجی به کشور، استقراض دولت قاجار از کشورهای روسیه و انگلیس، اعطای امتیازات مختلف به بیگانگان، عقد قراردادهای استعماری با دولت های روسیه و انگلستان و در بُعد خارجی، شکست روسیه از ژاپن در 1906 (ایران که چندین برابر ژاپن وسعت داشت بارها در جنگ از روسیه شکست خورده بود)، وقوع انقلاب 1917 روسیه به دلیل همسایگی با کشورمان و پیدایش اندیشه های نو درباره حکومت در غرب و انتشار آن افکار از طریق افراد تحصیل کرده در فرنگ (تاریخ ایران و جهان(2)، 1389: 154). چنین وضعیت استعماری و استبدادی باعث شد تا مردم مسبب این وضعیت آشفته و عقب مانده را زمامداران قاجار بدانند. برهمین اساس فردی چون ستارخان در شهر تبریز به قیام علیه دولت ناکارآمد قاجار برخاسته و جنبشی مردمی به وجود می آورد و در نهایت نظام سلطنتی برکنار شده، نظام مشروطیت پا می‌گیرد و وی از سوی نمایندگان مردم لقب سردار ملی دریافت می کند. بنابراین عوامل و شرایط مختلف در در بعد داخلی و خارجی باعث می شود تا اعتراضات ستارخان مورد اقبال مردمی قرار گرفته، یک جنبش اعتراضی گسترده تشکیل گردد.  

  طرح سوالات انتقادی

گاهی مواقع تحلیل گر اجتماعی در بروز یک پدیده اجتماعی، صرفا فهرستی از علل را لیست می کند در حالی که هیچ کدام عامل موثر نمی باشد. برای اینکه بتوان علل موثر در بروز یک پدیده اجتماعی را کشف نمود از شیوه های زیادی می توان استفاده کرد. یکی از شیوه های کارآمد در این زمینه، استفاده از سوالات انتقادی است. لازم به ذکر است آن سوالی، سوالی انتقادی و موثر خواهد بود که بتوان بر اساس آن، نظر یا فرض ظاهرا واقعی اما باطنا غیرواقعی را ابطال نمود. برای مثال تحلیل گر در راستای تایید این فرض و نظر واقعی که یک فرد به تنهایی نمی تواند موجب دگرگونی اجتماعی در سطح کلان باشد؛ جواب هایی را در شکل سوال مطرح کرده، سپس آنها را با مستندات منطقی و تجربی رد می کند. مثلا در ارتباط با مثال این نوشته می توان این سوال را مطرح کرد که اگر یک فرد به تنهایی می تواند موجب دگرگونی اجتماعی در سطح کلان باشد، در این صورت چرا همین فرد فقط در یک شرایط زمانی و مکانی خاص موفق به چنین کاری می شود. برای مثال آیا ستارخان در زمان ناصرالدین شاه قاجار نیز می توانست آن جنبش مردمی را به راه اندازد. چرا که اولا ناصرالدین شاه به دلیل سلطنت پنجاه ساله اش، تسلط زیادی بر کشور داشت. ثانیا برخی اتفاقات چون انقلاب روسیه یا انتشار افکار ترقی خواهانه از طریق افراد فرنگ رفته روی نداده بودند و در نتیجه زمینه‌های لازم را برای ایجاد جنبش مردمی فراهم نساخته بودند. ثالثا در زمان ناصرالدین شاه کسانی همچون ستارخان و شاید قوی تر از او وجود داشتند ولی جنبش هایشان به راحتی سرکوب شد.

 

  1. 6.      علیت احتمالی نه قطعی

علیت رکن عمده دانش علمی است و اگر فهم علیت از علم حذف شود، آنگاه علم به دانشی عامیانه تقلیل خواهد یافت. در باب چیستی مفهوم علیت باید گفت در ذات این مفهوم، رابطه نهفته است. این رابطه میان یک رویداد به مثابه علت و رویداد دیگر به مثابه معلول قابل فهم است. مثلا مدرنیزاسیون در ذات خود استعداد دموکراتیزاسیون را دارد. این سخن مانند آن است که گفته شود آب در ذات خود قدرت خاموش سازی آتش را دارد. جوهر علیت در منطق کلاسیک رابطه ای مطلق (وجود یا عدم وجود رابطه) و ضروری است. این رابطه ممکن است از نوع ضرورت طبیعی– تجربی (استدلال استقرایی) یا ضرورت عقلی و منطقی (استدلال قیاسی) باشد. قانون علیت به مثابه یک رابطه عقلی از طریق استدلال قیاسی از تئوری استنتاج می‌شود و از طریق استدلال استقرایی در باب صدق یا کذب آن داوری نقادانه ارایه می‌گردد (ساعی، 1388).

برخلاف منطق کلاسیک در منطق فازی، جوهر علیت، رابطه نسبی(درجات مختلف وجود یا عدم وجود رابطه) و احتمالی است. بنابراین با استفاده از منطق فازي می توان نشان دادکه در تحلیل علت یک پدیده اجتماعی از سویی با برخی جرح و تعدیلات زبانی مثل "غالبا لازم"، علت ممکن است ماهیتی احتمال گرایانه به خود بگیرد. از سوی دیگر، این تحلیل فقط به شکل دوارزشی حضور/ غیاب محدود نمی شود و می توان از منطق چندارزشی فازي براي تحلیل علل استفاده کرد. به عبارت دیگر، بر اساس منطق مجموعه هاي فازي، هم شروط علّی (شرط لازم/ شرط کافی) و هم پیامدها (معلولها) برحسب درجه یا سطوح تغییر می کنند (طالبان، 1388). چنانکه ماکس وبر به دلیل داشتن گرایش نوکانتی اش معتقد است که معنای باطنی و ذهنی رفتار به مشاهده و شناخت کامل در نخواهد آمد. همچنین وی به دلیل اینکه انسان را موجودی دارای شعور و ارادة می داند و وجه پیچیدة ای از تفسیرگری و تاریخ سازی برای او قایل است، پیش بینی های قطعی را ممکن نمی داند. بر این اساس به عقیده وی علّیت جامعه شناختی میان دو پدیده رابطۀ منظمی برقرار می کند، اما این رابطۀ، ضرورتاً به رابطه ای قطعی و منطقی نمی انجامد؛ بلکه وجود یکی موجودیت دومی را به صورت احتمال به دنبال دارد یا تسریع می کند. بنابراین علّیت های جامعه شناختی از نظر او باید در چارچوب قوانین احتمالات جستجو شود(فقیه، 1388).

وبر در روش شناسی خود، همچنین قائل به نوعی قرابت انتخابی[10] به جای یک رابطۀ علّی و معلولی ساده است. یعنی وی به جای رابطه تک علتی و تک خطی میان پدیده های اجتماعی به هماهنگی نزدیک بین پدیده های اجتماعی معتقد بود. برای مثال وی در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، برخلاف سوء تفاهم متداول، پروتستانتیزم را شیوه ای ساده، علت و روح سرمایه داری پدید آمده در نظر نمی گیرد؛ بلکه آن را معلول نزدیکی یا قرابت انتخابی می داند. به دیگر سخن، این رابطه، تصادفی نبود که سرمایه داری دقیقاً در سرزمین هایی ظهور پیدا کرد که پروتستانتیزم در آنجا به صورت شکل مسلط مسیحیت درآمده بود. وی در همان کتاب صریحاً اعلام می کند که: من چنین تصور احمقانه و تفکر جزمی نمی توانم داشته باشم و بگویم سرمایه داری به دلیل پروتستانتیزم به وجود آمده است؛ برعکس من فقط می خواهم بگویم که تا چه حد جریان های دینی در کم و کیف رشد جریان های اقتصادی می توانند مؤثر باشند نه اینکه علت موجده باشند. بنابراین، وی رابطۀ علّی برقرار نمی کند، بلکه بر مبنای قرابت انتخابی تبیین می کند. تبیین او هم یک تبیین خاص است که در آن، شرایط تاریخی و فرهنگی نقش بازی می کنند (فقیه، 1388).

     شاید این شبهه برای برخی حاصل شود که منطق فازي دچار نقصِ نسبی گرایی است. در جواب باید گفت که چنین نیست؛ زيرا در منطق فازي ملاك صدق و كذب در گزاره یا فرضیه همان تطابق يا عدم تطابق دانسته مي شود و امر ديگري در آن دخالت ندارد. از اين روي، هنگامي كه در منطق فازي گزاره‌اي مثلا 20% صادق است، اين گزاره به فرض آنكه واقعیت تغيير نكند، به طور مطلق و تا ابد،20% صادق است. یعنی چنين نيست كه به عنوان مثال اگر شخصي، گزاره‌اي را20% صادق و ديگري آن را40% صادق دانست، گزاره مذكور هم 20% و هم40% صادق دانسته شود. در حالی که در نسبيت‌گرايي، تطابق و عدم تطابق مدلول يك گزاره با واقعیت، مطرح نيست، بلكه فرد درك کننده گزاره و شرايط خاص، صدق و كذب گزاره را تعيين مي‌كند (حسین زاده یزدی، 1387).

در مثال مورد نظر این نوشته نیز بر اساس منطق کلاسیک بین فرد و دگرگونی اجتماعی رابطه ای جبری و ضروری فرض می شود. یعنی فرد قهرمان، علت ایجاد دگرگونی اجتماعی دانسته می شود. به این معنی که هر موقع فرد قهرمانی ظهور کند، ضرورتا دگرگونی اجتماعی نیز به وقوع خواهد پیوست. در حالی که مطابق منطق فازی بین فرد قهرمان و دگرگونی اجتماعی، رابطه ای نسبی و احتمالی فرض می شود. یعنی با ظهور فرد قهرمان ضرورتا دگرگونی اجتماعی به وقوع نخواهد پیوست بلکه احتمال دگرگونی اجتماعی وجود دارد و این احتمال، هم بستگی به توانایی های فرد قهرمان و هم آماده بودن شرایط اجتماعی دارد. بنابراین فرد قهرمان نه "همیشه" بلکه "در بیشتر موارد"ی که شرایط اجتماعی مهیاست، قادر به ایجاد دگرگونی اجتماعی است.

 در پایان نوشته حاضر به منظور جمع بندی و ارایه تصویری کلی از مراحل یک تحلیل اجتماعی روش مند و علمی، مراحل مذکور در جدول زیر خلاصه شده است:

 

مراحل تحلیل اجتماعی روش مند و علمی

1. طـــــرح درســـــــت ســـــــــوال و مشــــــــــخــــص کردن متغیــــــرهـــــای آن از لــــــحاظ

 

 

متغیر مستقل

متغیر وابسته

2. تعریف متغیرمستقل در دو منطق کلاسیک و فازی

2. تعریف متغیر وابسته در دو منطق کلاسیک و فازی

3. مشخص کردن رابطه بین متغیرهای مستقل و وابسته بر حسب سه رابطه      علّی

                                                                                                 دیالکتیکی

                                                                                                 همبستگی

 

4. تعیین سطح تحلیل             خرد

متغیر وابسته بر حسب سطوح     میانی

                                         کلان

 

5. تحلیل چند عاملی متغیر وابسته

6. رابطـــــــــــه احتـــــــمالی و نه قطـــــــــعی بین متغیـــــــرهای مســـــتقل و وابســـــــــــته

       

 

نتیجه گیری

به منظور نتیجه گیری از مطالب این نوشته می توان گفت اگر در تحلیل پدیده ها و مسایل اجتماعی، مراحل و شیوه های فوق بکار گرفته شوند؛ همین امر چندین نتیجه مثبت در پی خواهد داشت:

-        اولا علم جامعه شناسی از سطح توصیفِ صرف عبور کرده به سطح تبیین و تحلیل که سطح واقعی علم می باشد، ارتقاء می یابد و به این ترتیب جامعه شناسی به علمی کاربردی تبدیل می شود.

-        ثانیا فهم و بکارگیری مراحل و شیوه های مذکور موجب می شود تا فرد در تحلیل پدیده های اجتماعی به مهارت علمی و روش مندی مجهز شود که بتواند با استفاده از آن مهارت در مقابل سوالات مطرح شده، جواب های علمی جدیدی را کشف و تولید نماید.

-        ثالثا استادان به جای اینکه در دروس علوم اجتماعی، ذهن دانشجویان را به آب انباری از محفوظات تبدیل کنند، با یاد دادن مهارت تحلیل اجتماعی، ذهن آنان را به چشمه ای تبدیل می کنند که یافته های زلال علمی از آن فوران می کند.  

 منابع

-         تامین ملوین (1373)، جامعه شناسی قشربندی و نابرابری های اجتماعی، ترجمه عبدالحسن نیک گهر، تهران نشر توتیا.

-         جمعی از مولفان (1389)، تاریخ ایران و جهان (2)، شرکت چاپ و نشر کتاب های درسی ایران، چاپ دهم. 

-         حسین زاده یزدی مهدی (1387)، جستاريدرمبانيمعرفتيمنطقفازي، فصلنامة علمي-پژوهشي دانشگاه قم، سال 9، شمارة 4.

-         دلاور علی (1384)، مبانی نظری و عملی پژوهش در علوم انسانی و اجتماعی،چاپ چهارم، تهران، نشر رشد

-         ریتزر جورج (1374)، نظریه های جامعه شناسی دردوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی.

-        ساعی علی (1388)، "معرفت شناسیفازيودلالتهايروش شناختیآندرعلماجتماعی"، مجله مطالعات اجتماعی ایران، انجمن جامعه شناسان ایران، زمستان، ش 4

-         ساعی علی (1387)، روش تحقیق در علوم اجتماعی با رهیافت عقلانیت انتقادی، تهران، نشر سمت.

-         سرمد زهره و همکاران (1383) ،روشهای تحقیق در علوم رفتاری،تهران، نشر آگاه .

-         سیلورمن دیوید (1379)، روش تحقیق کیفی درجامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، نشرتبییان.

-         شارون جوئل (1380)، ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران، نشر نی، چاپ دوم.

-        طالبان محمدرضا (1388)، آزمونِفازيِفرضیاتشرطلازموشرطکافیدرعلوماجتماعی، فصلنامه مطالعات اجتماعی ایران، شماره 8، شماره زمستان.

-        غفاری غلامرضا و ابراهیمی لویه عادل (1383)، جامعه شناسی تغییرات اجتماعی، تهران، نشر آگرا  و لویه.

-         فقیه سیده فاطمه (1388)، روش شناسی ماکس وبر، فصلنامه فرهنگ پژوهش، شماره پاییز، شماره 4

-        كاسكو بارت (1386)، تفكر فازي، ترجمه علي غفاري و همکاران، چاپ چهارم، انتشارات دانشگاه صنعتي خواجه ‌نصيرالدين طوسي.

-         کیوی ریمون و کامپنهود لوک وان (1375) ، روش تحقیق در علوم اجتماعی ، ترجمه عبدالحسین نیک گهر، نشر توتیا.

-         گیدنز آنتونی (1386)، جامعه شناسی، ترجمه حسن چاوشیان، ویراست چهارم، نشر نی.

 



[1] . brain storming

[2] . either…or

[3] . fuzzy در لغت یعني كُرك، درهم وبرهم، پُرزدار، تيره و نامعلوم

 

[4] . Calibration

[5] .both…and

[6] . Measurement

[7] . Calibration

[8] .symmetric

[9] .structuration

[10] . Elective affinity